خرید بک لینک
| بیست |

عمری که می گذرد را جدی بگیریم . یک سال هم یکسال است . بعضی یکسالها حتی بیشتر از یک سال است . جدی بگیریم تغییر و قوی شدن خودمان را . بیست سالگی را ، بارانِ امروزِ تهران ، تازه به یادم آورد . آبان ماه ، بیست ساله شدم . هیچ حواسم نبود . . .

+ نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۹۵ساعت توسط طوبآ

برچسب: نویسنده: سارا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 0:57

همیشه از نزدیک شدن به چیزهایی که دوستشان داشت می ترسید . یادم هست وقتی نوجوان بودیم ، می گفت اگر بازیگر محبوبش درست پشت پنجره ی اتاقش ایستاده باشد ، حتی پنجره را باز نمی کند تا ببیند واقعا دندانهایش همانقدر سفید و موهایش همانقدر زیباست ؟یادم می آید ، همیشه دوست داشت مربیِ مهد کودک باشد . عاشقِ تمام بچه های عالم بود . زشت ترین بچه را هم که میدید ، هوش از سرش می پرید . یکبار نشسته بود روی کاناپه و زُل زده بود به گلدانِ کاکتوس اش . همانطور خیره حرف می زد : می دانی ؟ من هیچ وقت مربیِ مهد نمی شوم .

برچسب: نویسنده: سارا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 0:57

صفحه بندی